تبليغاتX
یک سال کافی بود

یک سال کافی بود

 

به دنیا آمدیم، نوزاد بودیم، ما را در لباسی سفید قنداق کردند..

ازدنیا می رویم، پیر خواهیم بود، ما را در لباسی سفید کفن خواهند کرد..

چه شباهتی..!

شاید قبل از اینکه به این دنیا بیاییم، آن لباس سفید کفنمان بود، و شاید حال که می رویم کفنمان لباس سفید قنداقمان شود..

 

چشم بر هم زنی، ما هم سفید شده ایم. ریش، مو، و آخر لباس..

 

 

+نوشته شده در سه شنبه هشتم دی 1388ساعت19:25توسط سعید | |

 

خداوندا

تو را اینجا به صدها رنگ می جویند    تو را با حیله و نیرنگ می جویند

تو را با نیزه ها در جنگ می جویند   تو را اینجا به گرد سنگ می جویند

 

اگر روح خداوندی     دمیده در روان آدم و حواست

پس ای مردم    خدای اینجاست، خدا در قلب انسانهاست

به خود آ تا که دریابی    خدا در خویشتن پیداست

 

+نوشته شده در شنبه بیست و هشتم آذر 1388ساعت0:40توسط سعید | |

 

فرزندانتان را با روح زمان بزرگ کنید

و در تربیتشان تعصب نورزید

 

علی ابن ابی طالب

 

هزار و چهارصد و اندی سال پیش، بزرگ مردی بود، که پیروانش هر چه بود کردند جز آنچه او گفته بود..

 

 


ادامه مطلب

+نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم آذر 1388ساعت14:42توسط سعید | |

 

با رفتن هر کس،

یادم میاد که خیلی زود نوبت منم می رسه..

 

+نوشته شده در جمعه بیستم آذر 1388ساعت14:28توسط سعید | |

 

به هنگام انجام گناه به خاطر داشته باش که

تو خداوند را می بینی. اگر تو او را نمی بینی، پس او تو را می بیند.

اگر بیاندیشی که او تو را نمی بیند که کافری،

و اگر بدانی که او تو را می بیند،

او را خوار ترین بینندگان به خود قرار داده ای..

 

امام صادق (درود بر ایشان)

 

موقع گناه از بقال یر کوچه می ترسیم، از خدا نه..

 

پ.ن: ای دوست، به پایین بنگر.

 

+نوشته شده در دوشنبه شانزدهم آذر 1388ساعت21:4توسط سعید | |

 

همیشه فکر می کردم لحظه های به یاد موندنی و تک فقط با معشوق اتفاق می افته.

اما امروز، فهمیدم یه شب تا صبح بیداری، کنار بهترین دوستات، می تونه بهترین ثانیه های عمرت رو بسازه.

مرسی خدا.

 

پ.ن: پاسخ یه دوست: پسرها رو نمی دونم اما می تونم نظر خودمو بهت بگم. من فکر نمی کنم کسی از غرور خوشش بیاد. تحت هر شرایطی. مگه اینکه اسمش متانت باشه. که یه مقدار تفاوت داره. امیدوارم اشتباه نکنی و چیزی رو از دست ندی.

معلومه به چیزی که می خواستی رسیدی. خوشحالم. از این همه لطفیم که بهم داری ممنونم.

فکر می کنم یه مقدار دیر رسیدم. امیدوارم موضوع حل شده باشه. اهل چت نیستم. اگه دوست داشتی بپرس، نظرمو یه جوری بهت می رسونم.

 

+نوشته شده در یکشنبه پانزدهم آذر 1388ساعت21:17توسط سعید | |

 

قلبی شکسته را حتی ......

 

یک قلب شکسته حتی توان پر کردن یک جای خالی را هم ندارد...

 

+نوشته شده در جمعه بیست و نهم آبان 1388ساعت2:43توسط سعید | |

امروز بود که اومدی..

بیست و سوم.

امروز متوجه شدم اون روز چهارشنبه بود.

نمی دونم چند سال گذشت، که من اومدم.

امروز فهمیدم  اون روز هم چهارشنبه بود.

از همون روز بود که پای من روی ردپای تو افتاد.

 

الآن دیگه اثری از ردپات نیست..

خیلی وقته که ندیدمت،

اما مطمئنم هنوزم دارم روی ردپای تو گام برمی دارم.

هنوزم باارزش ترین چیزی که تو زندگیم داشتم، قلب تو بود..

 

بهترین تولد منو تو ساختی..

و بدترینش رو با نبودنت.

امروز نمی دونم بهترین روز تولدت کی بوده،

اما امیدوارم بدترینش با حضور من حتا تو ذهنت به وجود نیاد.

چیزی که من فراموش نمی کنم اینه که جهت زندگی من مدیون توه.

و این باعث میشه که من حق نداشته باشم فراموشت کنم.

بیست و سوم، تولدت، مبارک

 

پ.ن: بهترین اتفاقات ممکن اتفاقاتی هستند که رخ می دن.. و برای تجربه هر چیزی همون قدر که رخ داده کافیه.

پ.ن: زیبایی زندگی من مدیون کسانی است که در قلب من بوده اند و کسانی که هم اکنون جزیی از وجودم شده اند.

 

+نوشته شده در شنبه بیست و سوم آبان 1388ساعت22:53توسط سعید | |

 

خیلی وقته چیزی رو برای خودم معنا نمی کنم.

تا یه حدس اشتباه

تا یه امید بی جهت

راهی رو به بیراهه نبره..

 

+نوشته شده در شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت3:33توسط سعید | |

 

اگه اتفاقات تلخ زندگیم نبودند، من هیچ وقت بزرگ نمی شدم.

و حالا حس می کنم چقدر بزرگ نشدن رو ترجیح میدادم..

 الآن می فهمم چرا می گن بچه تا "زمین نخوره" بزرگ نمی شه.

+نوشته شده در یکشنبه دهم آبان 1388ساعت13:50توسط سعید | |